تبليغاتX
خاطرات دانشگاه
پاییزی می آید و خاطرات دانشجویی را برایم برگ برگ خواهد کرد و من در اوج لبخندها به گذشته حسادت می کنم
ترم یک بودیم و یه استاد شعبانی داشتیم که مجرد بود(هنوزم هست)و همه ی دخترها هم تو کفش بودن و می خواستن آمارشو داشته باشن و مخ بزنن مثلا.

ما هم که عرضه ی اینکار هارو نداشتیم و از اون  اول به فکر بازیگوشی و خنده بودیم.

ما دومین ورودی زبان بودیم اولین ورودی تو سال 84 بود ورودی ما هم سال 85 با 70 نفر دانشجو بود کلا سر هم می کردیم بچه های زبان بیشتر از 100 نفر نمی شدن به خاطر همین خیلی راحت می تونستیم شایعه درست کنیم...!

اون زمان رو برگه ی انتخاب واحد اسم کوچیک استادها رو نمی نوشتن.ما هم که دیدیم دخترها دارن برای فهمیدن اسم استاد شعبانی بال بال می زنن به این فکر افتادیم که براش یه اسم انتخاب کنیم و به چند نفر از بچه ها بگیم تا یکم این احمق ها رو اسکل کنیم و بخندیم!

یادمه مریم جنوبیه خودمون که جیگر من بود تو اون دوران گفت " علیرضا" خیلی بهش میاد.واقعا هم بهش میومد.تا دو سه روز هر بچه زبانی ای رو که می دیدیم می گفتیم : " می دونی اسم شعبانی چیه....علیرضا؟"

- وای جدی؟ چقدر بهش میاد!

یه روز تو کلاس فارسی عمومی نشسته بودم یکی از بچه های زبان تا فهمید منم رشتم زبانه گفت می دونی اسم شعبانی چیه؟

گفتم نه چیه؟ -علیرضا  -از کجا می دونی؟ -نمی دونم بچه ها می گفتن. من شکه شدم کمتر از یه هفته تو کل دو گروه پخش شد.

تا اینکه یه روز شعبانی داشت سر کلاس گفت و شنود به گروه۲ آدرس ایمیلش رو می داد رو تخته اسم ایدیش رو نوشت کریم شعبانی...

مژگان تو کلاس بود.همه گفتن کریم؟؟ استاد مگه اسمت علیرضا نیست؟!

-چی؟؟ کی گفته؟

-همه ی بچه ها می گن استاد!

خداییش فکرش رو نمی کردم که این شایعه طی دو هفته به گوش خودش برسه!

 عنوان این پست دارغوز آباده چون شعبانی می گه اگه ارشد غیر دانشگاه تهران هر دارغوز آباد دیگه ای قبول شدین نگین شعبانی استادم بود!(خودش دانشجوی دکترای ترجمه شفاهی دانشگاه تهرانه)





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:27 توسط ..:: مهدیس ::..

یه روز داشتم با مژگان جونم از دانشگاه بر می گشتیم که تو راه دیدیم یه موسسه ی مالی جدید باز شده و روش نوشته وام دانشجویی وام ضروری و ... . گفتیم بریم ببینیم وام دانشجویش چه جوریه.

دلمون می خواست سریع کارمون تموم شه و خیلی سریع رفتیم پیش یکیشون و ازش در مورد وام پرسیدیم.

اونم با خونسردی تموم ما رو نشوند وهی می گفت بچه کجایین؟

گفتیم آقا تو بگو وام چجوریه چه کار به ما داری؟

می گفت نه باید بگین.....ما هم گفتیم تو فرض کن فریدونکنار حالا بگو...

اونم شروع کرد به توضیح در مورد وام.من هرچی خودمو می کشیدم جلو که بشنوم چی میگه اصلا نمی فهمیدم.سعی می کردم لب خونی کنم حالت لبهاش بنده خدا طوری بود که اصلا نمی فهمیدی داره دری بری می گه یا داره حرف حسابی میزنه...

یه نگا به مژی کردم گفتم شاید اون می فهمه.دیدم داره می خنده و آقاهه رو نگا می کنه فهمیدم اونم مثل منه!

خلاصه به هر بد بختی ای بود از شر طرف خلاص شدیم بدون اینکه یه کلمه از حرفاشو بفهمیم.اومدیم بیرون گفتم مژی یارو داشت به سبک سایلنت وی* توضیح می داد ما حالیمون نمی شد!

 

* یکی از سبک های آموزش زبان دوم که مدرس اصلا صحبت نمی کنه فقط ادا در میاره و زبان آموز باید حدس بزنه که منظور معلم چیه بخاطر همین ذهنش درگیر می شه و بهتر زبان دوم رو یاد می گیره!

بنیانگذار این سبک هم گتگنو بود که عنوان این پستم به اسم اونه!به پاس زحمتی که در این راه کشید این افتخار رو بهش دادم که یه پست از وبلاگم رو به اون اختصاص بدم.





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:55 توسط ..:: مهدیس ::..

وقتی خر ها می میرن اونها رو می ذارن تو گور خر؟





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:24 توسط ..:: مهدیس ::..

چند وقت پیش مژگان زنگ و گفت شماره ی استاد رزاقی رو میدم یه سری سوال دارم تو ازش بپرس.گفتم باشه ولی الان که خیلی زوده ساعت چهار زنگ می زنم.مژی هم سوالاتش رو بهم گفت و شماره رو داد منم ساعت چهار از خونمون به موبایل استاد زنگ زدم بعد اینکه 5 تا بوق خورد دیدم رد میده.اول یه کم بهم بر خورد بعد گفتم نه بابا تفلک شاید کار داره.با مژگان هماهنگ کردم و تصمیم گرفتم نیم ساعت دیگه زنگ بزنم.خلاصه اومدم پشت کامپیوتر نشستم و همه ی این جریان ها رو یادم رفت.

20 دقیقه ی بعد تلفن خونمون زنگ می خوره....

مهدیس: بله؟

استاد: سلام

مهدیس: علیک.

استاد: خسته نباشین.ببخشین مزاحم شدم.

مهدیس: عرضتون رو بفرمایین(تو ذهنم اوووف از اون مزاحم تلفنی های مودبه....اه)

استاد: ببخشید شما با من تماس گرفتین؟

مهدیس: من؟ نه خیر شاید پدرم باهاتون تماس گرفته.شایدم اشتباه شده(عجب سه پیچیه نکبت...بابا که از صبح سر کاره... چی گفتم!)

استاد: در هر صورت من رزاقی هستم اگه کا....

مهدیس: استاد شمایین؟

استاد: بله م....

مهدیس: استاد من شرمندم

استاد: خواه....

مهدیس: استاد من شاگردتونم

استاد: من در خد...

مهدیس: استاد بذارین من زنگ بزنم هزینتون زیاد می شه خیلی کارتون دارم

استاد: باش...

مهدیس: همین الان تماس می گیرم ببخشید استاد

استاد:...ههه...

مهدیس:بازم گ...ن....د.....زدم





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 21:32 توسط ..:: مهدیس ::..

یادش به خیر مرداد ماه سال قبل یک ماه تو خوابگاه دانشگاه فردوسی طرح ولایت بود و من یکی از دانشجوهای طرح بودم.طی دورانی که کلاسها برگزار می شد من و دوستهام به جای اینکه درس بخونیم اجازه می گرفتیم می رفتیم حرم اگر اجازه نمی دادن می رفتیم تو اتاقهای دیگه تا با بچه های طرح دوست بشیم و خلاصه خوش بگذرونیم.غافل از اینکه شب امتحانی هم در کار هست....!!

تا اینکه خیلی زود امتحانات شروع شد وچند شب قبل اولین امتحان تازه نگاه کردیم ببینیم تو کتابها چی نوشته.تازه فهمیدم که هیچی نمی فهمم.به کتاب که لامذهب فلسفه ی محض بود من تا قبل اون کتاب فلسفه دستم نگرفته بودم خلاصه از همون روز با گریه و کلی توسل و توکل شروع کردم به خوندن و تو 24 ساعت فقط 4 ساعت می خوابیدم اونم از ساعت 11صبح بعد امتحانی که ازمون می گرفتن تا ساعت 3 بعد از ظهر.

یه بار خواب موندم و ساعت سه و نیم بیدار شدم دیدم هم اتاقی هام رفتن از سلف واسه خودشون نهار رو گرفتن خوابیدن من موندم بی نهار.از گشنگی هم داشتم می مردم تند تند لباس پوشیدم با چشم های پف کرده دیدم نگهبان داره در سلف رو قفل می کنه کلی التماس کردم تا گذاشت برم تو روی همون در نوشته بود سلف ساعت 2 تعطیل می باشد!!.

آشپزها همه ی ظرفها رو شسته بودن منم اصلا به روی خودم نیاوردم که چقدر دیر اومدم گفتم: نهار مونده؟ همه خندیدن گفتن برو بیرون خانوم ساعت و نگاااا...

گفتم آخه دیشب اصلا نخوابیدم امتحان داشتیم.

- غذا تموم شده خانوم سلف تعطیله برو بیرون مزاحم نشو...اصلا کی تو رو راه داده بیای تو؟ نگهبان نبود دم در مگه؟

- باشه الان میرم (بعد قیافم رو شبیه غربتی های دور از خونواده و وطن کردم) پس یه تیکه نون بهم بدین می تونم بر دارم نونهای اونجا رو؟

- ....  آره....

گرفتن نونها رو خیلی کش دادم آروم آروم و دونه دونه بر می داشتم زیر چشمی با اون چشمهای پف کرده ی قرمز کم خوابی کشیدم همشون رو می پاییدم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتن.گریشون داشت واسه من در میومد.منم دیگه بیخیال شدم که برم یه دفعه یکی از آشپزها که از همه مسن تر بود حدود 53 سال از آخر آشپزخونه گفت...

- صبر کن....یه کم غذا هست ولی سرده بابا اشکال نداره ؟

- نه مرسی اشکالی نداره دستتون درد نکنه...

- گوجه کبابی تموم شده گوجه خووم بدم؟

- بله؟؟!!

- گوجه خووم دوست داری؟

نمی فهمیدم چی میگه یه دفعه یاد گوجه شور های دختر خالم افتادم که تو ظرفهای خمره ای می ذاشت و خوشمزه هم بود فکر کردم شاید منظورش گوجه شوریه که تو خمره بوده یا شاید مشهدی ها ترشی گوجه دارن. با کنجکاوی و کلی ذوق گفتم...

- آره...آره...خیلی دوست دارم..!!

ظرف غذا رو داد بهم داشتم از کنجکاوی می مردم تا بفهمم گوجه خووم چیه....طاقت نیاوردم جلوی خودش در ظرف غذا رو باز کردم و دیدم دوتا گوجه ی خام و کبابی نشده توشه...!!

85696676, LeoCH Studio /Flickr





لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:50 توسط ..:: مهدیس ::..

امروز تو بانک م ... ...نمی گم...!!

مهدیس : سلام آقا.اگه یه شماره حساب بدم می تونین بهم بگین چقدر پول تو حسابه؟

کارمند بانک: حسابه کیه؟

مهدیس: مامانم

کارمند بانک: نه باید خودش باشه!

مهدیس:

مهدیس: اگه بخوام 200* تومن واریز کنم چی؟برام واریز می کنین؟

کارمند بانک: آره چرا نمی شه پولو بده.( پول رو گرفت و یه فیش داد بهم) تو حسابش یک و خوردی هست**...

مهدیس: لطفا پولمو بدین نمی خوام واریز کنم.

کارمند بانک:

مهدیس: اینم فیشتون

کارمند بانک:

مهدیس: خداحافظ (کار من که  در رفت...!!)

 

 

*بازم از کلمه ی بی مصرف   هزار   فاکتور گرفتم.

** از نظر کارمند بانکه   میلیون   هم بی مصرفه!

 





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:25 توسط ..:: مهدیس ::..

بالاخره زمان انتخاب واحد شد و منم با کمک داداشیم انتخاب واحدم رو انجام دادم و با هر کلیکی که می کردم یاد همین چند ترمه گذشته می افتادم که مجبور بودیم حضوری تو دانشگاه انتخاب واحد کنیم.وای خدا می دونه چی از سرمون می گذشت....

من انتخاب واحدم رو انجام دادم و از 300* تومن 200 تومن رو پرداخت کردم و 100 تومن موند.گفتم داداشی فردا برو بانک برام واریز کن شر می شه واحدم و حذف می کنن.

گفت نه بابا من که دانشگاه آزادم 700 تومن می دم 800 تومن دیگه رو وقت امتحانات واریز می کنم تا کارت ورود به جلسه بهم بدن.مگه به این سادگی ها حذف می کنن؟!! خیالت راحت...

منم به مژی جونم گفتم و اون با شک و تردید گفت ولی من کامل واریز می کنم.

16 شهریور مژی زنگ زد ساعت 10.30 صبح من طبق معمول خواب بودم(به قول داداشیم داشتم ورزش می کردم) که مژی جونم گفت مهدیس همین الان رفتم از تو اینترنت اعلامیه ی شدیداللحن دانشگاه رو خوندم! نوشته بود حداکثر تا 5 روز بعد انتخاب واحد باید تسویه حسابتون کامل انجام بشه در غیر این صورت واحد های انتخابی حذف می شه!

خلاصه اون 100 تومنم دادم دانشگاه و با مژی جونم دیروز رفتم دانشگاه تا هم بعد سه ماه بریم دانشگاه و تجدید خاطره بشه هم امور مالی خودش رو انجام بده!

اول رفتیم لب دریا و حسابی خوش گذروندیم خودش می دونه چرا تو پارک اون دختر دوساله هه داشت ذل ما رو نگاه می کرد ما هم از ترس داشتیم میمردیم(مژی فقط خودم و خودت با این جمله حال می کنیم فدات شم!)

بالا خره ساعت 1 تصمیم گرفتیم بریم امور مالی.طرف سرش خیلی شلوغ بود گفت فردا بیاین ما هم گفتیم نه ه ه ه از شهرستان میایم راهمون خیلیییی دوره(فقط 45 دقیقه راهه!)

اونم گفت یه ساعت دیگه بیاین ما هم جاتون خالی کلی حرف زدیم و خندیدیم و از خودمون عکس گرفتیم.یه بچه مارمولک تو ساختمون بود با اونم بازی کردیم و از یکی از مسئول ها هم پرسیدم کار دفتر عمران دانشگاه چیه؟(4 سال نمی دونستم بالاخره فهمیدم که هیچ ربطی به من نداشت!)

رفتیم سراغ حسابداره تو دفترش نبود ما هم یکم برگه هاشو نگاه کردیم و سیستم ش و وارسی کردیم تا خودش اومد هی می گفت من کار دارم ما هم می گفتیم کار ما فقط 5 دقیقه ست.جوابمون رو نمی داد. یه دفه گفت من نبودم دریچه ی کولر رو چرا دستکاری کردین؟باد نمی زنه!

گفتم چیه داری غیر مستقیم می گی برو بیرون بذار باد بیاد؟ نه ما بیرون نمی ریم!

گفت پس بشینین نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن.عکسمون رو نگاه می کردیم عین میت بود قیافمون آخه از صبح تو گرما بودیم.مژی گفت آها چون قیافمون اینجوریه تحویلمون نمی گیره! اون بد بخت هم که اونجا نشسته پسره...

-       آره اون بد بخت که درد بی درمون داره کارش حالا حالا ها در نمیره

همین ها رو می گفتیم و می خندیدیم.طرف گفت ببخشید خانومها شما چرا اینقدر حرف می زنین؟

یه کم صبر کرد دید آدم بشو نیستیم گفت بیاین بگین مشکلتون چیه ما هم گفتیم گفت این که مشکلی نداره!!(بعنی از صبح تا ساعت 3 بعد ظهر علاف بودیم!)

حامد رمضانی رو هم دیدیم با کمال تعجب فهمیدیم زبان شده 8.5 استادشون فقط دو نفر رو انداخته بود که این یکیش بود.ما هم شاااخخخخ در آوردیم طوری که خودش فهمید!(با این جمله هم فقط من و مژی جونم حال می کنیم! اون استاده دیگه کی بود که حامد و انداخت!!!!راستی دعوای قویدل و شوهرش خیلی جالب و دردناک بود مگه نه)

*از کلمه ی بی مصرف    هزار   فاکتور گرفتم.آره اینجوری بهتره!





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 6:3 توسط ..:: مهدیس ::..

امروز صبح با مامانم رفتم سود سهام عدالت و از بانک بگیرم که تو بانک مامان یکی از دوستهای خیلی قدیمیش رو دید از بانک که اومدیم بیرون مامان داشت تعریف می کرد که اون خانوم کی بود که باز یکی از دوستهای قدیمیش و دید و از خوشحالی هی خدا رو شکر می کرد و داشت باهاش حرف می زد و تعریف می کرد که عجب روزی داشته که دوباره یکی دیگه از دوستهاشو دید!

خلاصه گذشت و ما رفتیم پا بوس امامزاده ابراهیم مامان گفت بریم داروخونه واسه پیشی ها شربت ضد ا س ه ا ل بگیریم...

تو داروخونه دکتره بهم گفت شربت برای کی می خوای؟

گفتم حیوونم...گفت چی هست؟

- گربه    -چرا داروخانه دامپزشکی نمی ری؟  -رفتم همشون مسخرم می کنن میگن اینجا دام پزشکی هست و دارو های دام و طیور داریم فقط!

یه خانومه اونجا بود گفت واییییی.فدات بشم! گربه داری؟

گفتم آره...    -پس مثل منی.ببین من بهت یه آدرس میدم ولی ساری هست میری؟   -گفتم اگه دکتر خوبیه آره....      -اونم آدرس مطب دکتر ساری رو داد و گفت حتی کمکت می کنه براش شناسنامه بگیری!!!            -خواهر جان مگه یکی دوتا هستن؟      - خوب اونی که بیشتر از بقیه دوستش داری

-من همشونو دوست دارم!     -بعد گفت ما چندین نفر هستیم که واسه خودمون یه انجمن خصوصی راه انداختیم تو انجمن ما هیچ کس حق نداره هیچ حیوونی رو بکشه حتی مار من خودم پزشک زنان هستم و شوهرم افسر باز نشسته و .....(کلی درد دل دیگه)

بالاخره به این نتیجه رسیدیم که اسم و آدرس همدیگرو داشته باشیم.

تا اینکه اومدیم خونه(موبایلم و نبرده بودم همراه خودم)دیدم یه شماره ی ثابت با کد ۵۱۱ رو صفحه ی گوشیمه! من دوست مشهدی دارم ولی اون شمارمو نداره خیلی کنجکاو شدم ببینم کیه....

مامان هی میگفت بیخیال شو کاری داشته باشه خودش زنگ می زنه .ولی بعدا خودشم کنجکاو شد و گفت زنگ بزن.

منم زنگیدم و تقریبا ۳۰ ثانیه گذشت تا گوشی و برداشت.یه خانومی بود.با لحجه ی مشهدی.

-خانوم شما با موبایلم تماس گرفتین؟    -نه فکر نمی کنم از صبح بیرون بودم فقط دخترم خونه بود که اونم به اندازه ی کافی بزرگه که اشتباه شماره نگیره.حالا شمارت چنده؟

-۰۹۱۱۳....      -۹۱۱؟؟؟بچه شمالی؟      -آره چطور؟     -اشتباه شده ما تو شمال کسی و نمیشناسیم حالا بگو کدوم شهر؟    -.....         -شهرتون خیلی قشنگه.ما تابستون اونجا بودیم.ظاهرا قسمت بود ما با هم آشنا بشیم.من تو حرم برات دعا می کنم حتما.ایشالا به هرچی میخوای برسی.محبت کن شمارمو سیو کن هر وقت اومدین مشهد حتما می خوام ببینمت....!!!

-حالا دخترتون چند سالست؟شاید دوستمه تو دانشگاه

-۱۲ سالشه....!!!

FunnyCat.jpg Tigers-deluxe.de image by SunMoonStarJewel





لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:26 توسط ..:: مهدیس ::..


بالاخره با کلی تلاش من برای اولین بار تو زندگیم روز نیمه ی شعبان جمکران بودم.نمی دونم چرا ولی خیلی راحت تر می شه تو اون مکان مقدس حضور آقا رو حس کرد ولی تمام نماز ها و دعا هام فدای شب آخری که رفته بودم پا بوس خانوم فاطمه ی معصومه...


خدایا تنها تو می دانی و تو آگاهی اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من آن صفای نخستین را


15 مرداد حرکت کردیم و 18 مرداد هم برگشتیم...کلی خاطره دارم با افسانه کوهی ولی نمی خوام هیچ کدوم رو بنویسم.دلم می خواد فقط خاطره ی شب آخر تو ذهنم باشه....شبی که موقع برگشت خادم ها اجازه دادن با پپری های سبزشون عکس بگیرم!شبی که بعد مدتها یه کوچولو با خدای خودم خلوت کردم خیلی کم بود شاید 5 دقیقه ولی بازم شکرت خدای مهربون...






لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:11 توسط ..:: مهدیس ::..

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی....چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی.....خلیل آتشین سخن،تبر به دوش بت شکن....خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی....برای ما که خسته ایم نه،ولی.....برای عده ای چه خوب شد نیامدی....تمام طول هفته را به انتظار جمعه ایم.....دوباره صبح،ظهر،نه غروب شد نیامدی





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:0 توسط ..:: مهدیس ::..

امروز صدیقه زنگ زد گفت:"مهدیس یه مژده بهت می دم به شرط اینکه 15000 تومن مژده گونی بدی."   گفتم بابا چه خبره؟    گفت: کرایه ی ماشین تا جمکرانه برا نیمه شعبان. منم اصلا خوشحالی نکردم از اونجایی که تا حالا صدیقه این خبرها رو بهم زیاد داده و من وقتی با کلی بد بختی مامان و بابا رو راضی کردم و مامانم برا جور کردن پولش زنجیر فروخت و من برا آماده شدن دلم کلی روزه گزفتم،24 ساعت مونده به حرکت خانوم می گفتن سفر کنسل شد !

خودشم گفت احتمالا کنسل می شه ولی به افسانه کوهی بگو بیاد تا تعدادمون بیشتر باشه متقضی کمه.....منم اس ام اس دادم به افسانه....صدیقه خانومم نکرد نامردی درجا زنگ زد و گفت کنسل شد!(طبق معمول)

منم مثلا خیلی ناراحت شدم و گفتم یعنی چی باز سر کار گذاشتی منو؟من به همه خبر دادم...!!

اونم با خونسردی تمام گفت مگه من نگفتم فقط به افسانه بگو...چرا همه رو خبر دار کردی؟

گفتم اره فقط به افسانه گفتم ولی افسانه همه کسه منه....!!!

صدیقه هم حسابی خون خورد.اصلا دلش نمی خواد بدونه کسی رو بیشتر از اون دوست دارم !

 





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 22:18 توسط ..:: مهدیس ::..

قبلا تو یه طبیعت بکر زندگی می کردم.جایی که مثل جنگل های استوایی سبز بود اما از مار و مارمولک و عنکبوت خبری نبود. گلهای وحشی زرد و نارنجی و سفید با بوی عطر علف، آفتاب ملایم، نسیم خنکی که هر وقت به صورتم می خورد حس می کردم به جونی و زیباییم اضافه میشه!

من و مژگان و بهار و الهام و فاطمه و الهه و خیلی های دیگه هر روز با هم قرار می ذاشتیم و من واسه مژگان با گلهای وحشی تاج گل می ساختم.بهار با سوزن و نخ از شکوفه ها برامون گردنبند درست می کرد.چیزی به اسم محدودیت معنی نداشت.هر چی دوست داشتیم اونجا بود.

یادمه یه شب مژگان با ستاره ها رو آسمون نوشت: " حس می کنم عاشقم..."

اون شب با اینکه با بچه ها دور هم نبودیم اما هممون اون جمله رو تو آسمون شب دیدیم.از اون شب به بعد خیلی چیزها تغییر کرد یعنی یه چیزی تغییر کرد که باعث تغییر همه چی شد اونم طرز فکرمون بود.هممون عاشق شدیم و تصمیم گرفتیم بریم پیش عشقمون و رفتیم... .

گفتیم این چیزهایی که اینجا برامون فراهم کردی دیگه لذت بخش نیست ما می خوایم طعم جدیدی از لذت رو تجربه کنیم.عزیزمون گفت مثلا چی؟

گفتیم نمی دونیم خودت یه پیشنهاد کن.

اونم فقط گفت درد عشق خیلی لذت بخشه کمک می کنه قدر وصال رو بهتر بدونین... .

هممون ساکت شدیم...اشک تو چشامون جمع شد و نمی دونم چرا ولی فقط گفتیم قبوله... .

اونم یه چند تا آیینه ی صاف و روشن برداشت ویکی یه دونه گذاشت تو سینمون و هر بار تصویر خودش رو توش میدید و عاشقتر می شد تا اینکه عاشق تک تک ما ها شد.

ما دیونه ی اون، اون عاشق ما.

گفتیم ما دوستها رو کنار هم می ذاری؟

 گفت کم کم تو مسیر هم قرار می گیرین.هر وقت همدیگر و دیدین از منم یاد کنین تا خیلی زود دوباره دور هم جمع شیم.

گفتیم ولی آخه م... گفت یا علی...خیلی آروم گفتیم یا حق...

اون بالا دچارشدیم (به قول سهراب دچار یعنی عاشق) و این پایین گرفتار... .

 





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:10 توسط ..:: مهدیس ::..

این پست بوی خیانت و دروغ و دورنگی میده...کسی که سه سال فکر می کردم بهترین دوستمه...کسی که سه سال هر وقت دلم می گرفت و می رفتم یه نماز می خوندم... شب... روز... صبح.... محال بود که به یادش نباشم.

سال گذشته خدا قسمت کرد هفت بار مشهد مشرف شدم مدیونم اگه ضریح و دیده باشم و برای تو دعا نکرده باشم...

ادامه نمی دم چون هم تو به اینجور چیزها اعتقاد نداری هم من این کارها رو نکردم که بخوام یه روز به رخت بکشم.

اگه دعایی بود و اشکی ریخته شد و دلی شکسته شد برای این بود که حق رفاقت رو ادا کرده باشم....برای اینکه انسانیت کرده باشم....کلمه ای که تو باهاش خیلی بیگانه ای....

تو که اینقدر پست و رذل بودی چرا من و برای دوستی انتخاب کردی؟ قیافم شبیه آدمهای مثل خودته؟ شاید آینه بود وجودم نقش سیاه تو رو منعکس می کرد وقتی کنارم بودی.البته من با دومی موافقم...

بخدا من بعد سه سال بالاخره تو رو شناختم ولی تو هنوز من رو نشناختی....

اگه می گفتی مهدیس من به فلان چیز(همون چیزی که ازم دزدیدی) نیاز دارم من بهت نمی دادم؟

مگه من این اواخر نگفتم فلانی.... اون چیت می شه؟گفتی به خدا همون نسبتی رو باهام داره که گفتم!

برای چی به دروغ قسم خدا رو خوردی؟برای حفظ آبرو دروغ و قسم مصلحتی گفتی؟ الان آبرو مونده؟

اگه فقط یه چیز ازم می دزدیدی اگه فقط سه سال بهم دروغ گفته بودی بازم می بخشیدمت...ولی پیشنهاد گربه خونه ی شهرک فردوس....تلاشت برای خراب کردن چهره ی من تو چشم بچه ها و ...  چرا من ؟چون ازهمه ساده لوح تر بودم؟ چون بیشتر از همه سعی می کردم یه جوری بتونم بفهمم که مشکلت چیه و بعد حلش کنم؟.... چون بیشتر از همه دلم برات می سوخت؟....

خدایا همه ی ما رو از شر گناهان و بلایای آخر الزمان حفظ کن و اونهایی هم که درگیرن و دارن با این بلایا دست و پنجه نرم می کنن به حق این روز مقدس نجات بده و در پناه امن ایمان حفظ کن...

عید مبعث بر همگی مبارک

اللهم عجل لولیک الفرج

 





لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:10 توسط ..:: مهدیس ::..

دیروز داشتم دفتر ترجمه پیشرفته رو ورق می زدم دیدم بالای دفترم برای مژگان جونم نوشتم:" از استرس سر درد گرفتم...!!! "

شعبانی داشت به بچه ها می گفت ترجمه هاشون رو بخونن ما هم ترجمه نکرده بودیم! ولی بازم خدا با ما بچه تنبل ها بود و جون سالم به در بردیم ولی تا آخر کلاس مردیم.

امروز عزیزم برام یه گردنبند خیلی ناز خرید.به خاطر تمام خاطرات خوبی که باهم داشتیم و خواهیم داشت ممنونم گل من.تو لیله الرغائب برات یه دنیا عشق آرزو می کنم مهربونم.

اصلا دلم نمی خواد وبلاگم سیاسی بشه ولی بعضی وقتها نمی شه بعضی چیزهارو نادیده گرفت مثل این شعر که حرف دل خیلی از ما هاست. " جماعت نه اگر بیش، کمی عار کنید " از روزنامه جوان

به یاد نماز جمعه ی یار

دیشب این طبع ‌   بیقرار شما

خواست عرض ارادتی بکند

دست کم از دل شکسته تان    واژه هایم   عیادتی بکند

چشم بد دور   عمرتان بسیار     کس نبیند ملالتان   آقا

ما نمردیم خون دل بخوری       تخت باشد خیالتان  آقا

ناگهان در نماز جمعه ی شهر  عطر محراب جمکران گل کرد

بغض تو شکست بر لبها        ذکر یا صاحب الزمان گل کرد

جسم تو کامل است    ناقص نیست    میدهد عطر یک بغل گل یاس

دستت اما حکایتی دارد

           رحمی الله    عمی  العباس...





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:25 توسط ..:: مهدیس ::..

آقای احمدی نژاد، رئیس جمهور محبوبمان:

در مدت این چهار سال هر قدمی که برای آبادانی مملکت اسلامی مان برمی داشتی ما را به یاد بزرگ مرد تاریخ ریاست جمهوری ایران، شهید رجایی می انداختی. تو ثابت کردی که به حق ادامه دهنده ی راه آن بزرگوار هستی و ما لحظه به لحظه به داشتن چنین رئیس جمهوری مقتدر به خود می بالیدیم. اکنون که به فضل الهی مجالی دوباره برای رساندن این مملکت به اهداف مقدسش یافتی ما همراه تو و حامی دولت امید (دولت تو) خواهیم بود باشد که فردا حامی دولت یار باشیم...

اللهم عجل لولیک الفرج

به نمایندگی از24527516 نفرعاشق ولایت

 





لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:32 توسط ..:: مهدیس ::..